سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

زازران همراه اخر

 

زندگی در گذر آینه ها جان دارد

با سفرهای پر از خاطره ایمان دارد

زندگی خواب لطیفیست که گل می بیند

اضطراب و هیجانیست که انسان دارد

زندگی کلبه ی دنجیست که در نقشه ی خود

دو سه تا پنجره رو به خیابان دارد

گاه با خنده عجین است و گهی با گریه

گاه خشک است و گهی شر شر باران دارد

زندگی مرد بزرگیست که در بستر مرگ

به شفابخشی یک معجزه ایمان دارد

زندگی حالت بارانی چشمان تو است

که در آن قوس و قزح های فراوان دارد

زندگی آن گل سرخیست که تو می بویی

یک سرآغاز قشنگیست که پایان دارد

عکس:علی یزدانی



[ چهارشنبه 92/6/20 ] [ 12:56 عصر ] [ علی یزدانی ] [ نظرات () ]

به نام خدا

نگاتیو نوشت:

سلام ملیکوم، حال واحوالدون چیطورس !؟ ما رو نیمیبینید خوشدون هس!!
خوب خدا رو شکر!
میگما روزا مثی برقو باد میگذرد دادا، آ اونی که واسه آدم باقی میموند نتیجه وبازخوردی کارو عملشس...

غرض اینکه ،جونم واسدون بوگد دادا آدما ارزششون به چی چی س!به اخلاق وایمانشونس؟به

کردارو عملشونس؟ به رفتارو برخوردشونس ؟یا به ظاهرشون،تیپشون،زبونشون،کیف

سامسونتشون، عینک آفتابیشون،کت شلوارو مانتو کوتا ...وادکلنشون با 40 متر خط بو!!!!!؟

نه خدائی پ کی ما میخیم  یخده به خودمون بیایم آبه آدما دورو برمون به خاطرارزشی

وجودیشون احترام بذاریم ، نه به جیبشون، بییم همدیگه رو به خاطر خدا بخییم نه به خاطری

خودمون،گرفتن یه امتیاز یا ....!

حالا چیطو شد  م اینا رو گفتم؟!هااان!


اصل نوشت:

محرم تو راهس ، آاگه یخده بیشترفک کونیم درک میکونیم که امام حسین علیه السلام بزرگترین درسی که به ما به عنوانی شیعیان ورهروان ودوسدارانش داد این بود که عامل باشیم نه ناقل!


Photo: ‎سلام بر حسین! سید و سالار شهیدان، سید اولیاء و شقایق سرخ روئیده در نینوا سلام بر حسین! نور دیده بندگان خدا، گلبوته سرخ باغستان سبز توحید، سلام بر حسین! عطیه بزرگ سرمدی و راهنمای راه رشد و شرف و فضیلت و هدف. سلام بر حسین! که دلیری و آزادگی از قامت بلندش روئید و عشق از نامش حرمت یافت. سلام بر حسین! سالار همه ناشران عقیده و جهاد سلام بر حسین! سرو بلند و آزادی و معرفت که از ذلت بیزار است و عاشق آزادی است. سلام بر سرزمین کربلا سلام بر سرزمین نینوا فرا رسیدن ماه محرم، ماه آمیختن خون و عشق بر تمامی آزادگان و دینداران تسلیت باد السلام علیک یا مولا نا یا ابا صالح المهدی (عج)‎

بیایم هرکدوممون با خودمون عهد ببندیم که ازآغازی روزی اولی ماهی قمری خودمونو بشناسیم، ازخودمون انتقاد کونیم ، خودمونو امربه معروف کونیم ،بعضی اخلاقامونو

فیلترکونیم...آخلاصه به خودمون اول تلنگربزنیم که آهاااای!!خودم ، آره خود خودم کی قرارس بیداربشی...کی؟!!


امام حسین ازبچه کوچیک تا پیرمرد همراهش بودن وهمه شون یکی یکی به نوبه خودشون یه الگو شدن واسه ما !واسه بچا،نوجونا،جوونا، آ پیرا....//

پس دادا بهونه بی بهونه !تو سینه زنیادون، عزاداریادون ،توی گریه هاتون...دنبالی خوددون بگردید...دنبالی ارزشها،دنبالی اونائی که باید باشه آ نیست،آاونائی که نباید باشد وهست!...
اونوقتس که عزاداریادون امضا میشد...

خوب بچا بیش از این سردونو درد نیارم...درحقی ماهم دعا کنید...


[ سه شنبه 91/8/23 ] [ 12:40 صبح ] [ نگاتیو ] [ نظرات () ]

مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.

- بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتماً. چه سوال؟

- بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد : این به تو ربطی نداره. چرا چنین سوالی می‌پرسی؟

- فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟

- اگر باید بدانی می گویم. 20 دلار.

- پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می‌شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهید؟

مرد بیشتر عصبانی شد و گفت :‌ اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خرید اسباب بازی از من بگیری، سریع به اتاقت برو و فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.

پسر کوچک آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد.

بعد از حدود یک ساعت مرد آرامتر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی خشن رفتار کرده است.

شاید واقعا او به 10 دلار برای خرید چیزی نیاز داشته است.

بخصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش پول درخواست کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

- خواب هستی پسرم؟

- نه پدر بیدارم.

وقتی برای والدین، فرصتی برای فرزندان

- من فکر می کنم با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این هم 10 دلاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو نشست خندید و فریاد زد : متشکرم بابا

بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله بیرون آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصبانی شد و گفت :‌ با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره تقاضای پول کردی ؟

بعد به پدرش گفت : برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم. آیا می‌توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم


[ یکشنبه 91/4/25 ] [ 7:12 صبح ] [ نگاتیو ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم... از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم...
نویسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب


بازدید امروز: 13
بازدید دیروز: 18
کل بازدیدها: 79040

تصویر ثابت

حامی دکتر جلیلی نیستم