با عشق زندگی کنید..........
این داستان را بخوانید و به اینده امیدوار باش
غروب پاییز بود و منم مست دل تنگم!نم نمک قدمی میزدم و بی هدف در کوچه پس کوچه های بی قراری میرفتم.به یه ناکجا ابادی!
داشتم
با زندگی دست و پنجه نرم میکردم.اره داشتم کم اوردن هام دیگه باور
میکردم.خسته و تنها میرفتم و فقط به دور دست خیره شده بودم.یه تک درختی
روی یه بلندی یه طورایی منو جذب خودش کرد.رفتم کنارش و دیدم ای دل غافل
این که از من حالش بدتره!برگای رنگ ووارنگش ریخته بودن روی زمین.بهش
گفتم:تو هم مثل خودمی هیچ کس رو نداری همه تنهات گذاشتن تو هم ناامیدی مثل
خودم!.همه چیز رو از دست دادی دلت به چی خوشه وقتی حتی یه برگ هم نداری؟
نا امید تر راه افتادم تا برم
چند قدمی نرفته بودم که احساس کردم
یکی داره صدام میکنه.برگشتم ودیدم یه پرنده روی شاخه های خشک این درخته
داره لونه میسازه! یهو جا خوردم.یه حسی پیداکردم. حس خواستن!این درخت
خشکیده پناه یه پرنده شده!همدم و همسایه پرنده...
احساس کردم
وجدانم میخواد حرف بزنه!بهم گفت این درخت رو ببین به امید بهار سال اینده
که دوباره شکوفه بده توی پاییز دلش خوشه که یه پرنده همدمشه وتونسته یه
کاری انجام بده!
اما تو چی ؟توچطور به خودت امید دادی؟تو پناه کی شدی تو اوج بی پناهی؟بس کن دیگه...!
دلم
به حال خودم سوخت که تا حالا هیچ کاری واسه دل و وجدانم نکردم.اره...
رفیقی که داری حرفامو میخونی منو دیگه کمتر میبینی؛اخه بهش رسیدم,به همونی
که باید خیلی سالها پیش از این میرسیدم.تو هم میتونی فقط بخواه!از من که
کمتر نیستی,بیا واسه یه بارم که شده به خاطر وجدانت یه کار خوب بکن!اگه
هرکی به تو بدی کرد تو خوبی کن.اگه کسی دلتو شکست تو دلداری کن.اگه کسی
بهت نارو زد تو محبت کن!
اره عزیز دل نذار وجدانت مثل من بخوابه دیگه زیاد وقت نداری ها!فقط اینو بدون که خدا دوستت داره و
یه روزی....یه کسی... یه چیزی....یه جایی....یه جوری.....صبر داشته باش!
نوشته شده توسط یکی از دوستان..........و خودم هیچ کاره بودم